محمد و طهورامحمد و طهورا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

meta's twins

بدون عنوان

از روزیکه اومدین خونه از شما ترسیدم.توبیمارستان چون شکمم کار نکرد خیلی اذیت شدم و جیغ می کشیدم.چند هفته اول حسی به شما نداشتم ولی حالا واستون جون ندارم.ماجرا زیاده باید به نوبت بنویسم.
25 تير 1391

بدون عنوان

 10 خرداده.برای اولین بار شب رو خوب خوابیدم.صبح یه حالی بودم وبه مامان گفتم سرکار نره.رفتیم اتاق بچه ها رو تمیز کنیم و من عکس از سیسمونی بگیرم.یه احساسایی داشتم اما محل نمی دادم.تا حوالی 1 کارمون طول کشید.نوبت چک آپ داشتم.گفتم قبلش آرایشگاه برم.اما خسته بودم.حموم رفتم و کلی کارامو انجام دادم.انگار آخرین روز باشه.یه دل سیر هندوانه هم  خوردم.و رفتم دکتر.ماما هنوز نیومده بود.نوبت اول رفتم داخل و خانم اصفهانیان شک به زایمان کرد.با دکتر تماس گرفت و دکتر گفت باید معاینه شم.چه قدر درد داشت.درسته .وقتش بود اما چقدر زود تازه تو 36 هفته بودم.تاکید کرد مستقیم برم بیمارستان تا پذیرش شم.گفت احتمال به دنیا اومدنشون هر آنه.اما یه شیطونی کردم.می د...
25 تير 1391

بدون عنوان

حداکثر زمانی که می خوابم تا 1 شبه بعدش بیدارم تا 4 صبح.از اون ور 5 بیدار می شم.دیگه از بی خوابی دارم داغون می شم مامانی های من،پس کی میاین.تخت و کمدتون رو آوردن ولی ایراد داره.راضی نیستم.فردا نوبت دکتر دارم.شاید بهم نوبت زایمان رو بگه.منتظر دیدنتونم.دارم ساک بیمارستان رو می بندم. ...
9 خرداد 1391

بدون عنوان

خدایا این روزها کی تموم می شه.ممکنه روزی دلم واسه این روزها تنگ شه.خیلی خسته کنندست.خفگیم رو نمی دونم چی کار کنم.حتی دیگه اسپیلیت و کمپرس آب سرد هم جواب نمی ده.بی خوابی شبانه که بماند عین روح دور خونه می گردم.صبح بابابزرگ وقتی واسه نماز بیدار می شه منو رو یه مبل خونه یا یه گوشه پیدا می کنه که خوابم برده.واسم بالشت میاره یا ملحافه می کشه تنم.چشم هام همه پف کرده.کی می تونم شما دو تا رو ببینم.گاهی تو خیال میرم که شما با کهنه که پوشیدین چهار دست و پا هی این ور و اون ور می رین.دلم می خواهد دست و پا کوچولوتون رو ببینم.بابایی که همش می گه پس کی این ها میان من بغلشون کنم.دوستون داریم.خوب وزن بگیرین که بیرون اومدین سالم باشین.دعام برای شما عاقبت بخیر...
6 خرداد 1391

اسم گیری

کلی مرافعه داشتیم با پدر مادرهامون.هی میگفتن اسم نمی گیرین؟اسم هارو گرفتین به ما نمی گین.حالا هی قسم بخور که ای بابا هنوز تصمیم نگرفتیم.در واقع یه 3 هفته ای می شه انتخاب کردیم.اونم تازه 90%.من که دوست داشتم اسم آقا پسری رو "علی"بذارم و دختر مامان رو "عسل".ولی باباش نسبت به دختریش غیرت منده.می گه یعنی بزرگ شه ،شوهرش بهش بگه عسل یا همکلاسی های دانشگاهش این طوری صداش کنن.والا این اولین باره می بینم آقا میثم ما اینقدر حساسه.میگه دختر من فقط واسه من عسله.تازه اعلام کرده می خواهد کوزه بگیره ترشیش بندازه.منم که گفتم خوددانی. آقا میثم اسم محمد رو دوست داره.حالا که عسل نمی شه پس علی هم نه.پسری محمد شد.بریم سر موضوع دختریم.من از بچگیم اسم "آهید"رو دوس...
6 خرداد 1391

احساس تنهایی

من و میثم همیشه با همیم.یعنی النا که نه چون تا دیر وقت کارخونست اما 7 به بعد آموزشگاه یا قبل تر همه جا با هم می رفتیم .دوستاش مجردن همیشه سره تنها بیرون رفتن باش با هام مشکل دارن.اما ما این طوری دوست داریم.خودم یه پا مرد شدم دیگه از بس بین مردها بودن.به این نوع زندگی عادت کردم.اما الان که شرایط این طوریه خیلی واسم سخته.آخه شرایط کاری اونم پیچیده شده.خیلی وقت ها تنهام.تازه از عید به این ور میثم تنهایی زیاد بیرون رفته.سال تحویل با دوستاش رفت مشهد.1روزه رفت چون نذر داشت اما خیلی گریه کردم.تو عیدم با داداشم و پسرعمه هام رفتن جنگل واسه 2 روز.بماند نمایشگاه کتاب و ... .نمی دونم بارداری چجوریه که آدم زیاد حساس می شه.الان دادشم و زن داداشمم خونه مام...
3 خرداد 1391

اولین خبر

اولین روز: روزی که فهمیدم باردارم تمام روز رو خوابیده بودم.نمی تونستم حرکت کنم.به اصرار مادرم از بیبی چک استفاده کردم.با دیدن دو تا خط یک دفعه شوکه شدم. نمی دونستم چیکار کنم.رفتم آزمایشگاه.ساعت تقریبا" 7 غروب بود.میثم آموزشگاه کلاس داشت.بعد از اطمینان یه خلایی وجودمو گرفت.انگار ترسیده بودم.به مامانم گفتم به میثم نمی گم.4 روز دیگه تولدشه .می خواهم واسش جشن بگیرم و سوپرایزش کنم.واسه کادو تولدش رفتم مغازه و یه بلوز و شلوار و کلاه نی نی خریدم.همه رو با بی بی چک گذاشتم تو یه جعبه و منتظر اون روز شدم.
3 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به meta's twins می باشد